رقصِ دود ، رقصِ صدا ، رقص ِزنده گی .
روزها و شب ها می گذرند . من نیز می گذرم . و در تمام این ایام ، و تاکنون نیز، کم نگذشته ام . از خودم . از خودگذشته گی ای متفاوت . از خود گذشتن . خود را گذاشتن و گذشتن ...

 

Permanent Link

 

    

جرعه جرعه فرو می بری . به تعداد اسامی گذشته – رفته – گذاشته و رفته .
جرعه جرعه ، به تعداد روزها و شب های خوش و نا خوش رفته – گذشته – بهرحال گذشته. کم کم کرخت می شوی .
جرعه جرعه ، برای روزهای آینده . همه کرختی ات می رود !
جرعه جرعه . به زمان حال . آرام می شوی . کرختی ات می آید . نم نم . کم کم. ساکن می شوی .
سیاه نوشته های سیاه مستی های سیاهی هات را مرور می کنی . تایید می کنی . تناسخ را . طاعون های مختلف را .
دود می کنی . گذشته و حال و آینده و خودت را . می فرستی به هوا . به نا کجا .
منطق های مرده شور برده انسان تدریجی ، که هیچ وقت منطقش ثابت نیست . حز به دروغ و تظاهر . کرخت تر .
انسان ها یا انسان نماهایی که طی یک بذر افشانی میلیونی ، می رویند و می میرند . برای انسانها کرخت تر می شوی .
سرفه های ناشی از تنفس ات را به یاد می آوری ... نفسی عمیق می کشی و کرخت تر می شوی ...

 

Permanent Link

 

    

در آخرین لحظات ، سرانجام ، نظرش عوض شد . پرنده با سرعت هرچه تمام تر از در خارج شد . محکم به دیوار رو به رو خورد ، و در دم مرد .

 

Permanent Link

 

    

فرسوده گی نو شکفته .
نوع جدیدی از فرسوده گی ، که معمولا در دیواره های غار رخنه کرده ، و به فصل خزان می شکفد .

گرگ های وفادار جلو غارند . به خوب . به بد . می گویند . می خوانند .
اول ، دوم ، سوم ... حل می شوم . ذوب می شوم . در هفتم .
معراج است شاید .

مرغان هفت و هشت ، صداشان از آسمان پایین می خورد . نشان باران است حرکتشان .
اینجا ، همینجا ، دقیقا همین جا ، و همین یک جا را می خواهم . تنها کمی سردتر ، و مرطوب تر ، بدون تا ،
برای ،... ابدیت ...

 

Permanent Link

 

    

این جنون روز به روز پر رنگ تر ، نفوذپذیر تر و عادی تر خواهد شد .
خاک و خون .
جنون شوری خون .

هستند عده ای سرمستانه و هستند عده ای سرسختانه .
سر سخت در برابر سرمستی مرگ و سرمست از سرسختی زنده گی . و گاه در این میان از راه گم گشتگانی سخت سرمست زنده گی .

این جنون ِ عاصی کننده ، یاغی ، سرکش و خودخواه ، رقص کنان ، زوزه کشان ، پا می کوبد .
لگد می زند . با آهنگ پدر سگ سلام ، والتس می رقصد .

و در این میان نه نوازنده ایم ، نه رقصنده . بسان بزی هستیم بر ورق داغ که با آهنگ ضربان قلب می رقصیم .
با آهنگ به به زنده گی !

بهای تماشای رقص خودمان را ، این خود نمایی را ، خود می پردازیم .

و این سیرک بزرگ ، با همه این بی نظمی ، کماکان محتاج دلقک است .
چرا که بسیاری از آنان به مرگ طبیعی ، برخی حین رقص و برخی نیز به دست خود به قتل می رسند.

و این نمایش ، جهت حفظ بقای خود ، و بقای نسل دلقک ها ، همواره به تعداد نقش بیشتری نیاز دارد .

اما ، کمتر کسی توجه دارد ، که صاحب سیرک سالهاست که مرده . قدیمی تر ها ، می گویند یک شب خیمه را رها کرده ، رفته ، و هرگز باز نگشته .
تنها خاطره ای که از او بر سر زبان هاست این است که چند روز آخر دائما تکرار می کرده برای چه دایناسورها تا این حد عظمت داشته اند . و افسوس می خورده ، که چرا سیرک ما ، دایناسور ندارد ...

 

Permanent Link

 

    

نا خواسته . نفهمیدم . از روی نیاز شاید . ولی ، ه ی چ نفهمیدم . یادم هست ، ولی .
در الکل ِ بدن ، هنوز قدری خون در جریان است . الکل ِ به خون آلوده شده و کماکان عاری از زنده گی .
خواب را ، خرد را ، ساعت را ، همه را خرد می کند . می خواباند .
همدم است . هم نشین است . دل نشین است . گاهی . شیطان است ، به ندرت .
اعترافاتش را می شنوم . گوش پر کن است ، همین .
و اعترافات ِ من ، دهن پر کن است ، فقط .
کم کم کف می کند . بالا می آورم . روحم را . کف آلود است ، زنده گی را ترشح می کند .
این همه زنده گی را ، عشق را ، با چه جز این می توان پاسخ گفت ؟

آه ، دیگر کجا ؟
این بار ،
تو
بگو .

کجا ؟

 

Permanent Link

 

    


 

Permanent Link

 

    

این ها تمامی ندارند . فالبداهه نویسی را می گویم . خشم نوشته ها . یا روشن ترانه تر ! خشم نبشته ها .
این روزها تمامی ندارند . اصلا قرار نیست تمامی داشته باشند . همین اند . جاری و مستدام . مثل سایه ی عالی !
مراد از سایه هر آنچه است که جلوی تاریکی را می گیرد . وقتی می گویم سایه ی تو ، یعنی نوری داری ، که تاریکی مرا بر هم می زند . ولی تو نمی دانی که من عاشق نور سیاه شده ام . در این نور تمام موجودات یک رنگ اند ، همه چیز به یک شکل قضاوت می گردند و هیچ چیز با هیچ چیز فرقی ندارد . حتی سیاه و سیاه تر ...

 

Permanent Link

 

    

تجربه ای بر داستان نويسی ندارم . و نيز تجربه ای در نوشتن .
به طور كلی تجربه ای ندارم .
گاه گداری چيزهای كهنه را تجربه می كنم . مثل نفس كشيدن ، كه به دليل عدم ممارست ، گاه فراموش می شود .
گاهی هم چيزهای نو می خواهم . مثلأ ماهی بودن ! ماهی ای خنگ كه فرق بطری و اقيانوس را نمی فهمد . حافظه اش ياری نمی كند كه درست در همين يك لحظه ی پيش در همين مكان بوده و حالا هم همين جاست . به خيالش جای ديگری است .
و من ماهی ای خنگ تر باشم كه نه مكان را تميز دهم نه زمان . و لذت خنكای آب ( اين را تشخيص دهم ! )

تجربه ای بر داستان نويسی ندارم . مي دانم يك روزی خدايی بوده ، گنبدی كه كبود بوده ، و زير آن هم هيچ كس نبوده .
يك روباه بوده ، چند تا مرغ و خروس ، چند تا بز و بزغاله و گرگ ، چند تا كوتوله ، يه سيندرلا و يه سفيد برفی ، يه مش گربه ی اشرافی و يك عدد توماس !
و هيچ داستانی براي ماهی نبوده ، جز ماهی سياه كوچولو ...

 

Permanent Link

 

    

اون زمان هر روز يك كشف ساده بود .
مثل خوزه كه به كشف يخ می‌رفت ، هر روز به كشف حمام ِ داغ می‌رفتم .
حالا ، نشسته‌ام . مدت‌هاست . خاطره كشف می‌كنم .
خاطره‌ی حمام‌های داغ .
خاطره‌های داغ .
و ... يخ می‌كنم .

 

Permanent Link

 

    

تف مي اندازم . بر زمين . به هوا . به آسمان . به آسمان ِ صاف .
به ناگاه ، باراني از تف ، بر زمين ، مي تابد . بي شرح ِ انزال .


مشت مي كوبم . به ديوار . بر زمين . به هوا . بر آسمان . آسمان ِ صاف .
به ناگاه برقي مي آيد و در پي ِ آن صداي ِ در هم شكستن ِ آسمان .


صدايي مي آيد . آرام مي شوم . رام مي نشينم ، گوش مي دهم . چه آرامش بخش است صداي ِ آب .
صداي پرنده گان از دور مي آيد . آسمان سياه شده است . صداي آب نزديك تر مي شود . همه مي دوند .

سيلي از تف ، مرا با خود برد !

 

Permanent Link

 

    



far away...
لیوان دوم ، سیگار پنجم ، سیگار هفتم ، لیوان ِ اول ... یه چیزی تو همین مایه ها . جیغ گیتار ، نعره ، و لیوان ِ من مال خود ِ خودِ خود ِ خودم !
coming down again ...
لیوان بالا ، سیگار برگ ، و برگی زیر دست .
maybe I'm dying ...
اینجا رو دود ور داشته ، اما خوب می بینم . خوب ِ خوب .
I have to laugh . kill myself again ...
ولی کور خوندی . به همون اندازه که این سیگار برگ تموم نمی شه ، این لیوان هم پر می شه و من خالی !
می خوام به اشراق برسم !
به شونه هام نگاه کن . سیاهن ...
ببین ، فک نکنی ادیتت می کنم ها . می کشمت .
اَه ، یه جاز محکم تر می خوام . یه گیتار قوی تر ...
yes , I'm falling ...
کنترل ، کنترل ، کنترل ، کنترل ...
گرممه . می خوام پوستمو بکنم . می خوام خون بیاد زیر ناخنم . آره ، کوبیدن جاز مثه پتک تو مغز ِ سرم !
این قلم باید یخ ها را خوب بهم بزند . خوب ِ خوب . تا جوهر داشته باشد ، که بنویسد .
...
حالا می چکد . مست ِ مست است و می نویسد . و دستانم بوی الکل است ، مثل زنده گی ام ... و مغزم است که دود می شود . دستانم را می نوشم و خودم را می کشم و می دوشم .
ببین ! این خودکاره تو ا ِ . لای دفترت بود . فقط خودکارتو خوندم . قسم می خورم .
این خودکاره ، یخ هامو هم زد . خیس شد . مثه صورتم . این خودکاره لبریز شد . اما من ته نشین شدم . آروم ِ آروم .
این بوی پهن رو می شنوی ؟ نمی دونم از سیگاره یا از زنده گی . پهن هم می کشیم ها . پشگل بز ، اَن ِ الاغ ، هرچی که فکرشو بکنی .
دارم نماز می خونم . رکعت سوم . soon began .
پف ! ته خودکارت تو لیوانم بود . عب نداره ، عوضش از دستم و افکارم ضد عفونی شد . ! Flash back !
همه چیز یادم میاد به غیر از خودم !
خوب . بگذریم . بریم سر اصل مطلب . من و رگمو یخمو موزیکم .
آره ، رگ همون فیل چموشه . رگ فرسوده اس ، پوسیده اس . رگ همون خونخواره . خونخواری که جنون داره . خون آدمای زنده ، مرده . فرق نداره . بهتره که زنده باشن . خون داغ یه چیز دیگه اس . اونم تازه مچ دستش باید خوشبو باشه . می فهمی که ؟
لیوان ِ ششم ، ترک بیست و چهارم ، سیگار یازدهم . فصل اول ! نفس بعدی تا دقایقی دیگر . مرگ تدریجی ولی قطعی . هاه ! بلندگو افتاد ! مثل من ! چه فدر همه چی بهم شبیه ِ .
هوق . دارم تو بغلت بالا میارم . خودمو .
حالا اگه آهن ارزون بشه شاید یه کمی خوشحال بشم ! به اندازه ی پنجاه و پنج تن !
هی پدرو ! یادته باهم مست می کردیم ؟ مست که می کردی زوزه می کشیدی . من فک می کردم داری اذان می گی ! بعد که خوب نگات می کردم ، چشام که کمتر از سه تا می دیدت ، می دیدم که نه ! داری زوزه می کشی . حالا ببین زوزه مو ... سیگار نمی کشیدی . می گفتی بدت میاد ! یادته یه بار ویسکی ریختم تو ظرفت ، بعد تو قاطی کردی ؟ آخر شب که پدر اومد بت پوزبند بزنه ، پریدی آستینشو گرفتی . همون شبی بود که رفته بودن مهمونی ، و منتظر بودیم که برگردن ، تا با دهن الکلی بش بگیم پدر بزرگش فوت کرده . یادته ؟ اونشب واقعاً از مرگش ناراحت شدم . کم پیش می اومد از مرگ کسی ناراحت شم . تو نبودی ، با هم می رفتیم کوچه ری ماهیگیری . می رفتیم شکار ... پونزده سال با سرطان خون جنگید بدون اینکه به روی خودش بیاره که می دونه . نمی دونم چرا یاد رفته ها افتادم .
هی ! اون کلکسیونای در باز کن یادته ؟ مال سال هزار و هفتصد ! شراب سفید ! نمی دونم چرا زنده گی ام ضد عفونی نمی شه . این زکریای رازی هم ....
ببین ، یخ ها دارن تو این سر و صدا بالا پایین می رن ... ولی من گاهی دیگه هیچی نمی شنوم . نمی فهمم . بعد دوباره می فهمم !
گیجم . تو حل معادلات موندم . بد جوری . هه . ناظم مدرسه اینطوری که می شدم بم می گفت چته ؟ باز که تو خودتی . مثه آدمی که پاش رفته تو گه ! حالا نمی دونم مشکل از خودمه یا از پام . گرچه فرقشون چندان مهم نیست ... خسته ام ... بریدم .

 

Permanent Link

 

    


- مي خوام برم موهامو مدل ِ خسته بزنم ! حالا مشروب چی داری ؟
- مشروب ؟ آب ِ پرتقال . آب ِ انگور . آب ِ انبه !
- با الكل سفيد ؟
- نه ! با ودكا ! بابا چند وقت پيش دو تا مختلف خوردم حالم بد شد . فك كنم آب به آب شدم ! اين آهنگو دوستت تو توالت خونده ؟!
- نه ! اينو خودم خوندم ! مست بودم ! ولي تنهايی مشروب نمی چسبه ها .
- اتفاقاً تنهايی می چسبه !
- آره ! اولش آره . ولی بعدش نه . به ‍پوچی می رسی !! جدی می گم بخدا ! هی غم دنيا رو می خوری . اولش چهار تا آهنگ هارد راك گوش ميدی . مشروبو پينكو سيگارو ... يك ماه بعد دوتا راه داری ، يا خودكشی كنی يا اينكه هر چی گوش دادی ديگه گوش ندی ! غم دنيا كمه ، غم اضافه هم بخوريم ؟
- آره ، ‍پس چی . تازه هر روزم با اِن نفر دعوامون می شه !
- هه ! من اِن به اضافه يك ! چون با خودمم دعوام می شه !
- می گم گرفته ها !
- آره . نا فرم ! اون توله سگم الان نشسته تو خونش داره آبجو می خوره با پسته هايی كه مامان واسه من گرفته بود !
- سرم گيجه !
- آره آره ! هر كی بره يه ور ! تنها باشيم !
- تنهايی خوب نيس ها !
- خفه بابا !
- خوب ! اون ميكروفونو بده می خوام آواز بخونم !
- باز مست كردی ؟
....

 

Permanent Link

 

    

روزها ، لجام گریخته شده اند .
طولانی ِ طولانی ِ طولانی .

به یقین ، از هستی بدور است ، تا این حد از تیره گی ...

 

Permanent Link

 

    

پی نوشت : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خداوند در روز قیامت ، فقط سیفون را می کشد . همین !
...
ادامه ! : ای کسانی که ایمان دارید ، خاک بر سرتان !

 

Permanent Link

 

    

سوخت گیری .
کرختی ای از جنس نور و شب و دود و الکل .
زلال و پاک .
منزه .
عاری از دنیا . زنده گی ای واقعی .
و من یک کفش بزرگ کرده ام . آدم لازم نیست دلیل همه چیز را بفهمد !
همین که بفهمد که نمی فهمد ، و این نفهمی خود را با جرعه ای جشن بگیرد ، کافی است !
مثلا من هرگز نفهمیدم که شماره کشف من چهل دو است یا چهل و یک .
از همین روست که همیشه مست به بازار می روم !
تا کفش کنم .
بعد هم لا جرم مجبور می شوم همیشه مست به پیاده روی بروم .
سیگاری دود کنم ،
و همیشه مست باشم !

 

Permanent Link

 

    

 

Permanent Link

 

    

سکون ، خیالبافی تا مرز ِ جنون .
وسوسه ی مرگ .
عادت ، که احساس را سرد می کند .
احساس که عادت می شود .
افسوس ، نخستین ِ زمان ، کابوس می شود.
یخ های غوطه ور در لرزشند . و زنده گی هم .
و تنها زنده گان این حوالی ، تنها رقصنده گان این دیار ، یخ های جام منند.

یخ ها می سرایند . در بی وزنی ، سبکی و خنکی ، قطره قطره می میرند .
و من در حسرت ِ مرگ ، آنان را به سوگ نشسته ام .
در حسرت مرگ ، و حسرت جرعه ای خنکی .


With consent of Paradise lost

 

Permanent Link

 

    

حضورش کدر است . تار است . تیره و تار است .
با این حال ، سیاهی به خوبی از هر قسمتش که شفاف باشد ، عبور می کند . حتی در دل شب .
چشم موجود شب زی به تاریکی عادت کرده است ، نور ِ ماه هم حتی ، آزارنده است ....

 

Permanent Link

 

    

- یکی دو ماه دیگر ، یخ ها همه گی آب می شوند .
فرصت زنده به گور شدن در یخ به سرعت سپری می شود .
- می دانی ، آخر یک چیزی کم است . اصلا انگار نیست . بوده ؟ نبوده ؟ نمی دانم . همین که نمی توانم به یاد بیاورم کم است . اسمش چیست ؟
- ببین ، تصمیمت را بگیر ، عناصر در تکاپواند . زنده ها را به باد می سپاریم . مرده ها را به خاک . آتش هم دارد می آید . یخ ها را می برد . آب می کند . آن وقت انتخابت بین خاک و آب خواهد بود . چه می گویی؟
- بسوزانیدم . نه ! دلم خنک نمی شود ! همان یخ ! ولی دلم می خواهد ، آهان ، حس است که گم شده است . دلم می خواهد حسم را به ام پس دهید ، تا بتوانم تا ابد خنکای یخ را در پوستم حس کنم . از سرما بی حس شوم !
- ببین ، کاملا مشخص است هذیان می گویی !
- می دانم !
- و اما یک چیز دیگر ! ما در آغاز چهار پا بودیم . موجودات ِ شریفی بودیم ، از وقتی دو پایمان را قطع کردند ...
- کوتاه کردند .
- همان ... از وقتی دو پایمان کم شد ،... انگار فقط دو پا نبود . بود ؟
- مودبانه گفتم هذیان می گویی !
- بهر حال فقط دو پا نبود ، حیوانیتمان را به باد دادند . شدیم موجودی بنام آدم ! دو پایم را به ام پس دهید !
- هه ! حواست در دو پایت بوده ؟!
- نه ! یادم نمی آید . ولی آن گونه احساس غرور و قدرت بیشتری می کردم .
- قدرت ! جفتک می زدی ؟
- نه ، از وقتی دو پا شده ام هی جفتکم می آید . می دانی ولی یک چیزش خوب است . اینجا همیشه بهار است . هوا همیشه بوی جفت گیری می دهد !
- هاه ! پس به ات ساخته ؟
- ببین ، پامو بده دیگه .
- فقط که پا نیست ! دمم هست !
- باشه قبول .
- می گم خری . ببرید این دیوانه را . ببریدش کارگاه . در زنده گی بعدیش خزنده ای شود در صحرا . خسته شدم . نفر بعد باشد برای قرن آینده ...

 

Permanent Link

 

    

آسمان به تمسخر نشسته است .
به راحتی ، با اندک غره ای ، خاک را به لجن می کشد .
خاک می گوید بهتر ، شما از من نیستید ، از لجنید ...
درخت ِ پیر می گوید : جل الخالق ، خوب به هم می آیید !

به سمت ِ درخت ِ پیر می روم . از ریشه کنده می شود . حیران ، می بینمش که دوان دوان دور می شود . فریاد می کشد : نه ! نزدیک ِ من نیایید .

آسمان این سرکشی از قانون طبیعت و خلقت را با صاعقه ای پاسخ می دهد .
درخت ِ پیر اما ، باز قانون شکنی می کند . آتش نمی گیرد ، فریاد کشان دور می شود . گویی دستشان را خوانده باشد . گرچه می داند راه ِ فراری ندارد . همه جا آسمان همین رنگ است ...

در جنگل می گفتند که درخت پیر مجنون شده است . بودند عده ای هم که می گفتند با صاعقه جنگیده ، معجزه کرده ، و پیامبر است .

ای کاش خورشید زبان داشت که بگوید بس است دیگر ، سوختم !

 

Permanent Link

 

    

کمی بیش یا کمی کمتر ، مشکل را حل می کند .
تا این حد تنفر از خود ، قطعا نه کار ساز است نه سازنده نه شکننده .
کثیفم . تمامی وجودم به خود آغشته است .
روحم مدام از این سو به آن سو می شود . گویی زخم ِ بستر گرفته باشد .
امشب ، با کرختی ای از جنس مرگ به خواب روم ،
به امید آنکه ، فردا روز ِ نبودنم باشد ،
بروم ، به خواب ، در ، خواب .

 

Permanent Link

 

    

مرتب در جای خودمان گم می شویم
مرتب به قصد همین دور و بر از جاده دور می شویم ، و به خیال خودمان بر می گردیم ، و باز دور می شویم ، و نهایتا گم می شویم !
پس از گم شدن ، آنجا را می شناسیم و همان جا می مانیم ،
پس از مدتی ، می خواهیم برگردیم ، اما نمی توانیم . دیگر نمی شناسیم .

 

Permanent Link

 

    

هشتاد و چهار

دیگر نه سیگاری برایم باقی مانده است ،
نه نفسی .
نه جامی برایم مانده است ، نه یخی .
به قدر همه ی عمرم بود .
مثل همه ی عمرم بود .
بیهوده و بی فایده .

 

Permanent Link

 

    

کرخت ِ خوب ، نه کرخت ِ بد .
مستی ِ خوب ، نه مستی ِ بد .
کلاً این مشروب ، پل ِ ارتباطی است . بین من و دنیای ِ درون .
دیوار حائل بین من و دنیای ِ بیرون .
کاملاً محتمل است که موجب شور بختی ِ کامل شود .
شوربختی ای از جنس ِ کرختی !

 

Permanent Link

 

    

با هر بیل ، تلی از خاک را به رویم می ریختند .
سرم را جابجا کردم . زیر سرم خاکی نرم و مرطوب جای گرفت .
رویم را هم کم کم با خاکی نرم ، پوشاندند .
خاک کم کم ، چشم و گوش و دهان مرا بست ، و وزنش ، خستگی ام را ربود ،
و من ،
این چنین ،
زنده به گور شدم

 

Permanent Link

 

    

روانه ی دنیای روانی ها .
عالمی دارند . عالمی مثل ما .
مثل ِ من ، مثل ِ تو .
ناگهان در خواب فریاد زد ، " مهم نیست البته "
ما مهمیم . با همه ی دیوانگی مان .
چرا که ما از آغاز این چنین نبوده ایم .
ولی تقصیر از کسی نیست ، تقصیزر از خودمان است که هستیم، و چون هستیم از دیوانگانیم .
دوباره خوابید .
این بار آرام خوابید ، چون دیوانگان !
لگدی به دیوار زد ، " آدمی باید به راستی دیوانه باشد که با این دیوانه گی آسوده بخوابد . "
عین دیوانه ها قدم زد ، با ولع سیگاری کشید، " نه ! دیوانه نیستیم !"
و هر چه تلاش کرد ، خوابش نبرد !

 

Permanent Link

 

    

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

.....

گور ِ من کجا خواهد بود ؟

..........

جرعه های پی در پی ، جام های پیاپی ...
تمام جرعه ها ، به دروغ ، به راستی ، کلمه می گویند ... حرف می زنند ...
از گور ، از زیبا ترین قبرستان دنیا می گویند . از بهشت .
از درختانش ، رطوبت ِ خاکش ، شبنم برگ هایش ...
ولی حیف ،
حیف که ویسکی ندارد !

الکل ، زایل شدنی است . خاصیتش همین است .

........

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
.............


که تو می توانی ، بهشت ِ مرگ را ....

که بهشت ، جاودانه است .
که مرگ جاودانه است .
که در بهشت ِ تو ، ویسکی هم هست !

 

Permanent Link

 

    

سالهای ِآزگار گذشته و حال و آینده ،
میل به پیوستن و پوسیدن ،
زنده گی نیست که جریان دارد . جامعه است که جریان دارد .
کولنی ای از حشرات ، سوسکها . کثافت ها .
موجودات منفوری که مانع زنده گی من شده اند .
موجودات منفوری که باعث پیله ام شده اند .
و من ، موجود منفوری که انگل ِ اجتماعم !

 

Permanent Link

 

    

شتری ، با خاری در گلو ،
در گرمای ِ تموز ،
از سرما ، می لرزد .

 

Permanent Link

 

    

به خون تشنه ام .
رگ ِ دستم ، از خون تهی ست .
مرده است .
در صدای ضربان نبض ، در شرف ِ پوسیدن است .

خدایا ، روح ِ من ، مفز من ، جسم ِ من ، قلب ِ من ، همه ی ِ همه ، ... در دود ِ سیگار گم گشته اند .
نه توان ِ رفتن دارم ، نه یارای ِ بازگشتن .
گویی تک گم گشته ای ام ، در بیابانی خشک ،
تشنه ، راه گم کرده ،
و از هر سو ، پیش ِرو یکسان .
گاه اندک شادی ِ سرابی ...

و لعنت شده گان ِ گرفتار ، از این بهترند .
و من ، از فرط دیوانه گی
با نعره
سرم را به بالا می کوبم ،
به خاک ِ زیر ِ سنگ ِ قبرم ،
تا از فرق ِ سرم خون جاری شود ،
تا تشنگی ام را ، فرو نشانم .

و صدای ِ من هرگز از قبر بیرون تر نخواهد آمد ....

 

Permanent Link

 

    

درخت پیر ، خشکسالی را بیاد می آورد .


من با ذهن مریض ، هافزه ی مرده ، می توانم آبی آسمان ِ نیلگون ِ خشکسالی را بیاد بی آورم .

من ، از تاک جوان ، فقط سیمین تاک را بیاد دارم ، با کمی تک دانه .
درخت ِ پیر ، تاک جوان را می شناسد .
او را درک می کند .
درخت ِ پیر ، زجر ِ عمر ِ زیاد را میداند .

 

Permanent Link

 

    

اولین کتابم حدود صد و پنجاه صفحه اس .
یکصد و چهل و پنج صفحه کاغذ سفید ،
پنج صفحه فهرست .

 

Permanent Link

 

    

تمامی موجودات ،
شب و روز ،
در لرزشند .
شب و روز ، می لرزند .
با هر دم و باز دم .
آزادانه !
در لرزش و لغزش .

از فکر کردن به چرایی اش حوصله ام سر می رود .
همین است که فلسفه را ، بیهوده می پندارم .
فلسفه ای که خود دائما در لرزش و لغزش است .
انسان هایی که به این لرزش شاشیده اند ، در اثر ایجاد حرارت ِ ناشی از ادرار ، کمی به آن التیام بخشیده اند .

و انسان هایی که این لرزش را مانند یک دارایی با ارزش ، در آغوش گرفته اند نیز ،
شاید ،
با گرمی آغوششان ، التیامی برای این درد بوده اند .

ولی چیزی که هست ، به آغوش کشیدن اسید اوریک ، کمی سوزاننده است !

 

Permanent Link

 

    

آن وقت از تنفسش سرفه اش گرفت .
حساسیتی عجیب نسبت به تنفس داشت . اول خس خس می کرد . و بعد سرفه می کرد تا نفسش را بالا بیاورد .
یکبار که تا حد ِ مرگ نفس کشیده بود ، آنقدر سرفه کرد تا مرد !

 

Permanent Link

 

    

ضربان ِ بی اختیار .
انتشار ِ خون ِ خاکستری .
خون ِ خاکستری من گواه است .
گواه ِ بر حق بودن من !
هه .
جریان ِ روباهه اس .
زنده گیه دیگه .
میان ، می رن . میایم ، می ریم .
بریم ؟
نمی دونم .
ن
م
ی
د
و
ن
م
اما خیلی کم نمی دونم .
یه هول می خوام .
یه هول ِ کوچیک .
به یه بی تفاوتی کاملی رسیدم . بی تفاوتی به همه چی . همه ی همه چی . پذیرفتم که وجود ندارم .
اینطوری شاید بهتر بشه کنار اومد .
ن
م
ی
د
و
ن
م
.

 

Permanent Link

 

    

باید سرنوشت را در هم کوبید .
بدان سان که هرازگاهی سرنوشت تو را در هم می کوبد .
گاه به زیبایی و شادی ، گاه به تلخی و سختی
و گاه آنچنان سر در گم ، آمیزه ای از این دو .
غرقه شدن در بی خوابی ، ماندن بین ِ زمین و هوا
مردابی یگانه ،
تک
و بی همتا

 

Permanent Link

 

    

عربده .
از ته ِ ته ِ حنجره .
خون ،
از رگ .
مست ِ عربده ، غرق در خون .
یک قطره در انتها و دیگر هیچ ...

 

Permanent Link

 

    

شلوغ و تاریک .
سکوتی هراسان .
نجواها کماکان سخن می گویند .



همزاد ِ من است .
زر می زند .
پیشرفتی ناشایسته ، اما عظیم الجثه، در زر زدن داشته است .
گویی زبانی به رنگ ِ سیاه ِ فسفری دارد که در شب ، به طرز وحشتناکی چشم را می آزارد .
با اراده ای ناتوان ، شهوت ِ کلام ِ فراوان .


صد من گفتار ، نیم من کردار ...

 

Permanent Link

 

    

همه چیز ، همه ی همه چیز ، مستقیم و یا غیر مستقیم ، به این نفس مربوط می شود .
که بر آید .. نیاید .. یا برود !
این نفس را بالا می آورم . به همراه خنده ! خنده بالا می آورم ، به همراه نفس !
پیشتر ، خود را بالا می آوردم ... حالا ، همه را !
شاید چون ، خودم ، تمام شده ام ...
همه که تمام شدند ، به پرده ی آخر که رسیدیم ،
یه نفس عمیق ، مهمون ِ من

 

Permanent Link

 

    

به زنده گی خیانت کردیم .
جرعه حرعه سرش کشیدیم .
پُک پُک دودش کردیم .
بدست بادش سپردیم .
رقصان ، در دود سیگار گم شد

 

Permanent Link

 

    

کم کم سخت می شه .
این خستگی ِ مفرط . این بی انگیزه گی . بی باوری .. پوسیده گی ، پوچیده گی .
بی تفاوتی عاقلانه عقل خود را از دست داده . به بی تفاوتی هم بی تفاوت شده .
همه جا زمین است . آسمان پر است ، زنده گی زیباست ! به به !
جوانی سر انجام ِ زیبایی دارد !!!
کپک در تاریکی بهتر رشد می کند !
سیگار ضرر دارد .
خورشید از شرق طلوع نموده ، سپس به هنگام شب به آن ور ِ زمین می خزد و این کار را سالیان ِ متمادی است که هر روز انجام می دهد .
دو پا بد چهار پا خوب

 

Permanent Link

 

    

اینجا جنگل است .
انسانها صرفنظر از اینکه بدانند از کجا آمده اند و به کجا می روند ، می رویند و می میرند .
می کارند و خشک می کنند .
و مرگ حالتی روحی ، برای بعضی جسمی و برای برخی خواب زمستانی است .
خواب زمستانی من ، از ابتدای ِ زمستان هر سال ، تا انتهای ِ زمستان سال ِ بعد طول می کشد .
هر ساله ، نو شکفتن ِ شکوفه ها را ، جا می مانم .
....

 

Permanent Link

 

    

اومدی . نشناختمت .عوض شده بودی !
عصبی بودی . خیلی .
نگام کردی . نشسستی . حرفی نزدی . یه دفعه پریدی سمت میز .
کشوها رو کشیدی بیرون . گشتی . تک تک ِ شونو .
دنبال ِ چی می گشتی ؟ اثری از خودت ؟
سنگم رو نگاه می کردم .
اونو می شناختم اما تورو نه .
کشوها که تموم شد ، روی میز نوشتی I hate u .
روی یه تیکه کاغذم همینو نوشتی .
هنوز دارمش .
سیگار کشیدم .
نشستی . یه دفعه پریدی سمت کتابخونه .
با عجله صفحه ی اول بعضی از کتاب ها رو نگاه کردی .
چِشام یخ کرده بود .
من تورو نمی شناختم .
نشستی لب ِ تخت . بغضت ترکید .اومدم پیشت . بغلت کردم .
ناراحت بودم . یعنی ناراحت شدم .
نه به خاطر ِ تو .
بخاطر ِ اون .
گفتی همین نصف روز رو وقت داریم . تا آخر عمر

 

Permanent Link

 

    

اوایل سایه شو که می دیدم وحشت می کردم .
یا حتی پارچه ی ضخیمِ شنل ِ سیاهشو .
از بالا که رد می شد ،
اول سایشو می دیدم بعد صداشو می شنیدم . صدای باد .

گاهی هم می اومد پایین و دوباره اوج می گرفت .

کریه بود .
هیچ وقت جرات نمی کردم نگاش کنم .
یا از گوشه ی چشم ، یه جوری که نتونم نگاش کنم نگاش می کردم .
انگار فقط من می دیدمش
بعد کم کم دیدم کاریم نداره ،
هم زیستی ِ مسالمت آمیز می کردیم . نا مطمئن .
تا اینکه یه شب که از خواب پریدم ، دیدم نشسته کنارم .
ترسیدم .
خیلی .
گفت : نترس ، من ، فرشته ی نگهبان تو هستم !

 

Permanent Link

 

    

شب می درخشد
گیتار برقی می نویسد .

بهتر از اینستکه مارها برقصند .
به لانه شان می خزند .

در دنیا ، همواره پیوندی ناگسستنی بین ِ مرده گان و زنده گان برقراربوده است .
زنده گانی که عاری از حضورند . نه به کلام . نه به روح

 

Permanent Link

 

    

می گذرد .
تا حدی هم گذشته است .
کم کم ، از خون نیز تهی می شود .
از خود هم .


برای این پریود ِ روانی ، پایانی نیست تا آخرین قطره ی خون

 

Permanent Link

 

    

تا پیش از این ، در این که انسان ِ مرده ، موجود ِ مرده ، هر چه ی ِ مرده قوی تر است ، شکی نبود .

فکر می کردم زمانی که به مرده ای بر می خوریم ، حتی اگر آشِنا نباشد ، و یا بدتر ، انسان خوبی نبوده باشد ، برایش احترام ِ خاصی قائلیم . چرا که به مرحله ای بسیار بالاتر از ما وارد شده ، یا حداقل از اینجا خارج شده .
او قوی است .

کسی حاضر نبود . زیر نگاه های بقیه ، او را به اتاق دیگری بردم . خوب ، سنگین بود . رنگش عوض شده بود . یخ بود . نگاهش کردم . چقدر عوض شده بود ! با پر رویی گفتم هیچ احساسی ندارم . دقیقا هیچی . می دانی ، آخر من از تو هم مرده ترم !

 

Permanent Link

 

    

در مقام مقایسه که بر آیی ، چندان توفیری نمی کند .
هیچ با هیچ ، هیچ فرقی ندارد .
اصلا چه فرقی می کند ...

دیر یا زود
تنها این اهمیت می یابد

و این دیری جانفرساست ... پیر می کند ...

انسان تدریجی ، نهایت موضوع من است .
موضع من ، احمقانه بودن این منطق مرده شور برده است

 

Permanent Link

 

    

استیل فیل دِ پِین ....
این مای دریمس آی ..یو کوود نور .. نور استِی ..
افتر اِ پسیفول نایت ....
برو
گیتار برقی برو
برونش
لیوانمو بده
گمشو
یکی دیگه
می خوام خون بالا بیارم
تک تک سلولامو
گیتارتو بزن
چرا اینجام
چراااااااااااا
آی استیل فیل د پین
یو کود نور ...نور آندرستند ...
می خوام بتِرِکونم ...
بلند
بلند تر
بزن
بریز
یکی دیگه
آها
سیگار
بده من
بریم بمیریم
نمیای؟
من می رم
همین روزا می رم
بریز
هه
بخور !
نخور ، به جهنم
آی استیل فیل دِ پِین
یخش کمه
یخ
ییخ
یییییییییییییییییخ
بریز
خوب ، که اینطور
سیگارو بده من
هی ، تو یکی دیگه خفه شو ، خوب ؟ باریکلا
بریز
بدون یخ
گفتم که ، می خوام خون بالا بیارم
به درک
بجز آی استیل فیل د پِین
خوب ...
بریم تو آرشیو
نصفش سیگارو الکله!
بریم تو الان ؟
همه اشه
بریم تو آینده؟
تومارو نور کام .
تو گه می خوری که می گی من مستم
آهای
دکترا
مگه شما وظیفتون این نیست که نوکری ما رو کنید که بیشتر از تنمون لذت ببریم ؟
خوب
ببین
گور بابای زر زراتون
دارم لذت می برم
هان ؟
باشه
من مشنگم
ولی تو چی
تو استیل فیل هیچی
همه روزات مثه همه
بریز
برییییییز
همه شو
بازم داریم ؟
خوبه
عالیه
یه پاساژ برو
خوبه
دو تا سیگارم روشن کن
مغزم روشنه
هه
دل ِ تو هم روشنه ! مگه نه ؟!
خوبه
آهای ، احمد تو دیگه الان دست از سرم بر بدار
باشه
توان زیستن
گریستن
خندیدن
و هزار تا کوفت ِ دیگه
اما کو توان مست کردن
کرخت شدن ؟
باشه
قبول
تنهایی.. تنهایی ... تنهایی ِ عریان ...
اما نه!
بنواز
بریز
سیگار بده
حالم داره بد می شه
خوبه
این نشونه ی خوبیه
...

 

Permanent Link

 

    

یکنواختی ِ مطلق . تصور ِ ضعیفی از حضور . بودن .
تصور ِ زیبای ِ قوی ِغلط ِ نیرو دهنده ی شما را ، در عملیات انتحاری ِ زنده گی ، بیهوده می دانم .
و خود را هم .
می دانم . می دانم که یا به تراز کرم های خاکی خواهم رفت ، و یا بالجبار به شما خواهم پیوست .
و بالاخره دیر یا زود سر سفره ی کرم ها قرار می گیریم .
به زیبایی و طی یک مراسم خاص ( شاید) خوراک کرم هامان می کنند .
کرم هایی از جنس من و شما ما را خوراک کرم هایی از جنس من و شما می کنند .
به اصل خویش بر می گردیم .
و البته تا چندین سال به احترام تغذیه کرم ها ، سنگی است و اسم و تاریخی .
الاغ ها در خلوت رویمان عشق بازی می کنند .
با دیدنشان شاد می شویم .
بعد می شاشند . کمی ناراحت می شویم .

واقعا اگر می دانستم زنده گی پس از مرگ است یا مرگ پس از زنده گی ، بی تردید زنده گی را انتخاب می کردم .
که بدون اراده آمدن و رفتن ، نهایت ضعف است .

 

Permanent Link

 

    

و حالا ،
و حالا برایت با بی تفاوتی می گویم .
چه مرده گی قانون ِ زنده گی باشد ، چه زنده گی قانون ِ مرده گی ، قلبت چرک خواهد کرد . ذهنت مریض خواهد شد .

خداوندا ، خدایا ، به سلامتی ِ تو .
در کمال خضوع .
که اگر موهبتی در کار باشد که هست ، در هر چیزی می تواند خلاصه شود . حتی تو .
راستی ، می گویند وقتی تو نباشی ، هر چیز دیگری می تواند جایگزینت شود .
اینطور برای تو بهتر نیست ؟
خدایا ، خداوندا ، نکند در مستی آفریده ای ؟

 

Permanent Link

 

    

The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees

And the times when we were young
When life seemed so long
Day after day
You burned it all away

All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees



ارتفاع ، صفر .

آب.
آسمون .
سیگار .
خلیج .

عظمت . آرامش . فراموشی .

شب ِ دریا ، صدای موج است که تکرار می شود .

دریای ِ شب ، وحشی است .
اندکی الکل ، زیبایش می کند .
دریا همان دریاست . تو ، تو نیستی .

تنها انتظار این است که دریا حرف بزند .
زبان باز کند .
بگوید .
بگوید از سالیان زنده گی اش ، موجش ، تکرارش و طوفانها و حادثه هایش .

هیچ وقت ... هیچ وقت ... فقط باید صبر کرد .
می گوید باید شکیبا بود ،
تا به آرامش رسید .
خوشبخت بودن ، یک تکلیف نیست .
باید زیست .

............
و حداقل می داند ،
که در مرگ خواهد زیست .

 

Permanent Link

 

    

...
...
جام
یخ
خستگی
جسمی ...
روحی ...
امید به سیاهی ها ...
نه پر رنگ دارد نه کم رنگ ...
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
...

, While I’m staying home each night
.Making love to my fidelity

I’m rocking in my bed
.I can’t talk can’t think can’t sleep
,And nothing’s jumping fences
...I only count
,I lick my wounds
.I chase my instinct, like a cat
I don’t know how I got so good
Or why my heart’s a trap


,I’m landlocked, stuck in here
.I don’t want to take my freedom

 

Permanent Link

 

    

کسسسسسسسسسسسسسس کشاااااااااااااااااااا
حالم بهم می خوره ...
از همه چی
از هر چی که فکرشو بکنی
دلم می خواد اینو بکوبونم تو دیوار ...
دلم می خواد سرتو بکوبم تو دیوار ...
له بشه
مغزت بیاد تو دهنت
بعد تیکه تیکه ات کنم
بعد دوباره زندت کنم
دلم یه ماشین گنده می خواد
که برم باش بکبونم به ماشین هر چی بچه سوسول کونیه
دلم می خواد فحش بدم
همه جا رو به لجن بکشم
ببینم اصلا به چشم میاد ؟
دلم می خواد تیر چراغ برق رو بِکنم .. بکنم تو کس اون جنده هه
اولش خوشش میاد
می خنده
ریسه می ره
بعد یواش یواش می ترسه
بعد التماس می کنه
بعد هم می میره
جنده ی بدبخت
...
دلم می خواد ببینم این استاده ، وقتی زنش بش نمیده چه شکلی می شه
دلم می خواد دیگه خفه شم
دلم می خواد کاملا خفه بشم
اونقدر که حتی یادم بره زنده ام
نه
اونقد که یادم بره یه روزی زنده بودم

 

Permanent Link

 

    

لحظه ی کاملی است .
تمامی وجود سخن می گوید .
می گوید خاک بر سرت ! من با تو شریک هستم ! بی چون و چرا !
...
عجب شریک خاک بر سری دارم ، من

 

Permanent Link

 

    

پس مانده هایم را بالا می آورم .
تکه هایی از روح و زمان را .
تکه هایی از خودم را .

ازاعماق وجود کنده می شوند ,
طی ام می کنند ,
و با حلقه ی اشک و لذت بیرون می ریزند.

این ,
منم .

این ،
زنده گی است که جریان دارد .

شیر آب را باز می کنم .
و باز می خواهم که بیرون بریزم ...

 

Permanent Link

 

    

سیگار ،
این کاغذ آلوده به زنده گی ...
این دود ِ آلوده به هوا
این لذت نزدیک شدن به به ظاهر آلوده گی ای که فقط تو می دانیشو و تو و تو ...
و این غرق شدن
و این دور شدن
و این تمرکز
سیگار
این ...
و این سیگار ...

 

Permanent Link

 

    

و باز هم طاعوونِ بی خوابی . این مرض ِ مضمن .
واکنش و اثر ِ سایر امراض .
عارضه .
شناعت .
زنده گی هم عارضه است .
سکوت هم عارضه است .
و مرگ هم .
و در آستانه ی مرگ ، می خواهد که حرف بزند .
پس ، نمی خوابد .
و حداقل می داند ،
که در مرگ خواهد زیست

 

Permanent Link

 

    

اندیشه ی من ، خود من است : برای همین است که نمی توانم واایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم ... و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم .در همین لحظه - چه ترسناک است - اگر وجود دارم ، به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام . منم ، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم : نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه ای است برای واداشتنم به وجود داشتن ، به فرو بردنم به درون ِ وجود . اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند ، احساسشان می کنم که پشت سرم زاده می شوند ... اگر ادامه بدهم ، می آیند اینجا در جلو ، میان چشمهایم - و من همچنان راه میدهم ، اندیشه می بالد ، می بالد و عظیم فرا می آید ، یکسره پرم می کند و وجودم را نو می گرداند .

آب دهنم شیرین مزه و تنم گرم است . احساس ِ بی مزه گی می کنم . چاقویم روی میز است . بازش می کنم . چرا که نه ؟ به هر حال ، یک خرده تنوع است .دست چپم را روی بسته ی کاغذ می گدارم و ضربه ای جانانه به کف دستم می زنم . حرکتش یکباره بود . تیغه سر خورد ، زخم سطحی است . ازش خون می آید . خب که چه ؟ چه تغییر کرد ؟با اینهمه ، روی کاغذ ِ سفید با رضایت ِ خاطر ، در وسط سطرهایی که کمی پیش نوشتم ، به چاله ی خونی نگاه می کنم که دیگر جزو من نیست . ...

تهوع - سارتر

 

Permanent Link

 

    

خشم ، این قدرت ِ ناشی از ضعف ، مثل خوره ی به جان افتاده ،
دارد از درون می پوساند .
تلنگری کافی است تا در هم شکند .
از هم بپاشد .

صدای قورباغه ها ، از دور و نزدیک ، سمفونی زنده گی را می نوازد .
خنده ای از سر خشم !

یا مرگ است یا آرزوی مرگ .
معجزه ، رسمی است منقرض شده

 

Permanent Link

 

    

روزها طی می شوند .
بی دلیل .

گیرم تفاوتی هم داشته باشند .
خورشید هم هی غروب کند ، هی طلوع کند .

دلم می خواهد چمدان ببندم .
الکی .
ببینم هر آنچه که دارم ، که برایم مهم است ، که مال خودم باشد ، که بدون آنها نتوانم زنده گی کنم ، چه قدراند .

بعد هم ژست مسافرت بگیرم .
احتمالا چمدانی خواهم داشت به اندازه ی زنده گی ام .

دلم می خواهد پیاده مسافرت کنم .
در راه باریکه هایی منتهی به باغ با غروب خورشید .

آدم بهتر است آن طور که دلش می خواهد از دست برود

 

Permanent Link

 

    

از گل ساخته شدیم .
در مرداب رشد کردیم .

از لجنیم ، در لجنیم ، به آن باز می گردیم .

فریادهای گل آلود محکوم ِ به سکوتند .
حرکت در مرداب ، سودی را نشاید . آنلی خسته کننده و سرگرم کننده است .

و فقط ماه است و جام است و زوزه ی گرگ

 

Permanent Link

 

    

برای نقاش بزرگ ِ خودمان ، محیا -

برای روز صبر می کنم ،
و احساس می کنم رشد کرده ام . بزرگ شده ام .
پژواک ِ خود را از دور می شنوم .
همانند صدای طوفانی که می پیچد .
و خود را حدس می زنم .
که بوده ام ، یا نبوده ام . که هستم . ، یا نیستم .
دفعات زیادی بوده ام .
و بارها نبوده ام .
اما امروز که اینجا ایستادم ، و چشمانم را بستم ،
دیدم که کور شده ام .
بهرحال ، بزرگتر شدن خود را و دغدغه بزرگی ام را حس می کنم .
و واژه هایم ،
صدای طوفانی است که می پیچد .
من ، خود باید طوفان باشم .
به از این ، نه از این ، بیش از این .

تولدم مبارک !

 

Permanent Link

 

    

ساعت های بی تفاوتی عاقلانه . ایست زمان . خستگی کلمات . حمام در تاریکی . لذت افراط و تفریط .
شبی در عمق شب .
یخ های غوطه ور.
دریا آرام است . ساحل و دریا غرق در سیاهای اند . همین جا لنگر می اندازم . برای بی تفاوتی عاقلانه .
چشم موجود شب زی به تاریکی عادت کرده است ...نور ، آزارش می دهد .
روز ، شب . غیبت ، حضور . حضور دایمی گره ها .
کنترل صدا . لذت خفگی . لذت افراط و تفریط .
...

 

Permanent Link

 

    

موضوع بر همین است .
کلمات تسخیر کرده اند .
بی معنی یا با معنی . به زبان آمده یا بر زبان نیاورده .
منیت یافته اند .
پیش از این که به اینجا برسد ، یک مرحله ی قبل ، هیچ احساسی نبود .
نه راضی ، نه ناراضی . نه خوشبخت ، نه بدبخت .
آرزویی نمانده بود . ای کاش ها بودند .
کم کم کلمات منیت یافتند .
هر واژه ، کتابی به همراه داشت .
و واژه مرگ ، یکی از راههای زنده گی

 

Permanent Link

 

    

هنوز هم آن عالم را بیاد دارد .
خشکی همه چیز را خشکانده بود . یک فاجعه همگانی .
شاشید .
بیست و چهار لیتر شاشید . و رفت

 

Permanent Link

 

    

تمامِ اشیاء تیره و خاکستری است . نیم ساعت به طلوع خورشید مانده است .
روزها و هفته هایِ میان تهی ، که نمی توان جزو عمر به حسابشان آورد ، می گذرند .
زمان ، کارِ خود را انجام می دهد .
تنها، خوابِ بامدادی است ، که آغازگرِ تکراری دوباره است

 

Permanent Link

 

    

وزغِ تنها و گوشه نشین ،
زیرِ نورِ ماه ،
بر کنارٍ مرداب ،
هیاهو براه انداخته است .
همیشه همین طور است .
شبها بی خواب و روزها بیداری خفته .
پرنده شبانه نیز گاه گاه زوزه های تشنج آمیزی از حنجره خود در میآورد .
هردوشان زیر قدمت ماه ، عظمت ماه ، آرام می گیرند . و روز ، روز از نو و

 

Permanent Link

 

    

در این سکوت ، صدایِ ضربان ِ قلب را می شنوم . مشکوک می تپد !
پیش از این یک هفته تمام جیغ می کشید . سپس خوب شد .
و بعد چیزهایی برایم تعریف کرد .
مدام حرف می زد . مدارا می کردم . و بعد فریاد زدم .
و هر دو ، ساکت شدیم

 

Permanent Link

 

    

بر شاخه‌های درخت غار
دو کبوتر ِ تاریک دیدم،
یکی خورشید بود
و آن دیگری، ماه.
«ــ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور من کجا خواهد بود؟»
«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

و من که زمین را
بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود
و دختر هیچ کس نبود.
«ــ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟»

«ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

بر شاخساران درخت غار
دو کبوتر عریان دیدم.
یکی دیگری بود
و هر دو هیچ نبودند.

لورکا

 

Permanent Link

 

    

این خلاء آشکار شده در شباب جوانی را هیچ چیز نمی تواند منکر شود . الکل این خلاء موجود در عالم را تحمل پذیر می کند . تعادل در چرخه سیارات در فضا و نیز بی اعتنایی خموشانه شان به موضع درد شما ، همه حاصل الکل است .آن که می نوشد آدمی است چند سیاره است ، در بین السیارات سیر و حرکت می کند ، و از همان جا به نظاره می پردازد. الکل چیزی را تسلی نمی دهد، اسباب آلودگی هم نیست برای فضای روحی فرد ، بدیلی است برای آن خلاء.الکل تسلی دهنده آدمی نیست ، بر عکس ، کاری می کند تا آدم با سرگشتگی خو بگیرد ، به قلمروای قدم بگذارد تا حاکم بر سرنوشت خویش باشد . هیچ موجود بشری ، هیچ زنی ، شاعر ، نقاش یا موسیقدانی ، هیچ اثر ادبی و هیچ پرده نقاشی نمی تواند جایگزین نقشی باشد که الکل در مورد انسات ایفا می کند : تصور آفرینش بزرگ . الکل جایگزین این خیال میشود ....
می و می خوری چیزی نمی آفریند، همسوی کلام نمیشود، اندیشه را تار می کند ، خرد خواب کن است.
دوراس

 

Permanent Link

 

    

به این وسیله اظهار می دارد که حامل ورقه ، امروز صبح مطلقا اثری از الکل در خونش وجود ندارد " ورقه را تا کردم ، به او پس دادم و رفیقم گفت که تصمیم گرفته زنده گی جدیدی را شروع کند و این دو روز گذشته هیچ نوشیدنی ای به جز شیر نخورده ، ولی از خوردن شیر در این مدت چنان گیج و منگ شده که رئسش او را به اتهام مشروب خواری از کار اخراج و دو روز از حق مرخصی اش کم کرده بود . رفیقم به دنبال این قضیه به کلینیک ترک مشروب رفته و آنها بعد از آزماشی دیده بودند که در خون او اثری از الکل نیست به رئیس او تلفن و بخاطر آزردن روحیه ی یک کارگر شریف شدیدا توبیخش کرده بودند ، و این رفیق تصمیم گرفته بود که شادی توبیخ رئیس را با مشروب جشن بگیرد .

ولی حالا ، تاریک - روشن ِ غروب است و من در خانه هستم . بر چارپایه ام نشسته ام و سرم پایین و پایین تر می رود تا عاقبت لبهای مرطوبم بر زانویم قرار می گیرد و تنها به این صورت است که به خواب می روم ...

ضمن این کار به زمزمه برایم گفت که چطور فرشته ای بر او ظهور کرده بود و مانچا در اطاعت از امر ِ یک فرشته ، با یک کارگر ساختمان طرح پیوند ریخته تمام پس اندازش را صرف خرید قطعه زمینی در جنگل کرده بود .و بعد این کارگر ساختمان ، پی و پایه خانه ای را در جنگل برایش حفر کرده بود و دوتایی در این خیمه می خوابیده اند . بعد مانچا این مرد را ترک کرده و با کارگری آجرکار طرح دوستی ریخته بود و با هم در آن خیمه می خوابیدند و آن کارگر دیوارهای خانه را برایش بالا برده بود . پس از آن مانچا نجاری را به زنده گی خودش راه داده بود که برایش کارهای نجاری و ساختن در و پنجره ها را به انجام رسانده و در عین حال شریک بستر او شده بود . بعدش او را هم مانچا بیرون انداخته و جایش را به لوله کشی داده بود . لوله کش در همان بستر نجار می خوابیده و ضمنا کارهای لوله کشی تمام خانه را انجام داده بود . جای لوله کش را پس از کارش سقف ساز و شیروانی ساز گرفته بود ، که ضمن برخورداری از لطف خصوصی مانچا ، سقف خانه را ساخته و مرتب کرده بود . این آقا هم جایش را به یک گچکار سپرده بود ....


آفتاب پرستها حالا از نیمکتهای قبلی که در سایه بود به نیمکت های غروب تغییر مکان داده بودند . بعد ، باز در آبجوخانه سیاه یک گیلاس روم خوردم و بعد یک روم ِ دیگر . تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم . ...

تنهایی پر هیاهو - بهومیل هرابال

 

Permanent Link

 

    

تمام شد . شب است حالا . و سکوت است . اگر هم نباشد ، عدمش را خودت انتخاب می کنی . نغمه فلان ساز یا فلان خواننده . گاهی اوقات هم نوار قصه . کارگردانی تمام شب با خودت است . تا صبح . حداقل اکنون که شب ها تنها هستی ! این لحظات را دوست میدارم . تمام شده است . خنده ها ، دادها و دعواها و خلاصه هیاهوهای روزمره . شاید لکه های کمرنگی از آنها باقی مانده باشد . اما به یقین و به وضوح ، خاطرات گذشته پررنگ ترند. این لحظات را دوست می دارم بخاطر آرامشش ، بخاطر حق انتخابش و بخاطر سکوت و صدای دلنشینش . سکوت صدای منظم ورق خوردن کتابی . گاه به همراه اصابت نامنظم یخ به دیواره های جامی . در این لحظات خود خود خودم هستم . به نقاب اعتقاد داری؟ جوابش مثل همون یارو هست که می گه به روح اعتقاد داری ؟! آره دارم ، شدیدا هم اعتقاد دارم . بدون نقاب نمی شود کاری از پیش برد . می شود ؟
دوستت دارم بخاطر سیاهیت و یکرنگیت.
سراپاگوشی و یکصدا حرفی.
با تو خاطرات زیادی دارم
با تو خود خود خودم هستم ، هرچه دارم ، از تو دارم.
تنهایم مگذار

 

Permanent Link

 

    

1- دخترک خوابیده بود . مرد با همه ی وزنش روی ِاو و توی ِ او بود .
می لرزید .
اندیشید این پسرک ها فقط به درد سینما رفتن و بستنی خوردن می خورند . بلد نیستند چه بکنند.
گوشتش از هم باز شد .



2- دخترک زن شد .
پسرک را در آغوش گرفت . همه ی وجودش را .
پاهایش را دور ِ او حلقه کرد .
نوازشش می کرد .
پسرک می لرزید . بار اولش بود .
خالی شد . زن پر شد .



3- پسرک مرد شد . به سراغ زن آمد .
زن ،
نداد .

 

Permanent Link

 

    

در گفت و گوهایِ بی کلامِ من با من ،
هر دو زخمی شدیم .
خون هردومان سرد بود .
مزه شورِ خونِ گرم ، چیز دیگری است ...

 

Permanent Link

 

    

مستی و راستی ! راستی خودمم آق بابام ! اِ گریت نایت !
آره ، اون بالا آرزوی مرگ داشتم . با هر تکون مرگ رو آرزو می کردم ، که سقوط بهترینه . و چه آرامشی با هر تکون ! خدایا ، تورو خدااااا ، مرگ می خوام . از همین بالا . اینجا همه چیز بی اهمیته . تخمام سبکه وهمه چی به تخممه ! خدایا ! تمومش کن . از هر تکونی شاد میشم . میگم سقوط ! بینگو ! اما نه ! نشد . و پس از نوشیدن ، فهمیدم که زنده هستم ! و سنگین!!
پینک ، تا صبح بخون که تو خدایی ، اون خدا به حرف ما گوش نمیکنه !
آهای اون خدا ! به سلامتی تو می نوشم !
ساقول !
مونامو!

 

Permanent Link

 

    

رقصی دیوانه وار ...این تمام ماجراست و چیزی جز این نیست .
و به هرحال...و به هر حال ...به هر حال
زمین ِبد ، می چرخد ...دایره وار ...

 

Permanent Link

 

    

آدما تنهان .
آدمیزاد مانده بی دوست .
گاهی اوقات تنها نیستن .
بهتره که به تنهایی عادت کنن .
بهتره که به تنهایی به تنهایی عادت کنن !

 

Permanent Link

 

    

1- زمین گرد است .
2- مشورت با کسی که نیست ، کار مشکلی است .
3- بیخوابی گاهی بیماری خوبی است .

+

1- قهوه نوشیدنی مفیدی است .
2- کار کردن برای فرار کردن مفید است .
3- دلیل مهم نیست ، آنچه رخ داده مهم است .
4- مهم بودن مهم هست ، اما آنچه هایی هم که مهم نیستند ، مهم هستند.

+
1- جواب احوالپرسی هر کسی را نباید داد ، چون همه دکتر نیستند .
2- تیمارستان کجاست ؟
3- سکوت بر هر درد بی درمان دواست .

 

Permanent Link

 

    

ساکت و صامت و بدین سان تکرار واژه ها ،
خسته و بی اختیار و بدین سان حکم فرمانی کلمات .
و آنجا که کلمات اختیار را بدست می گیرند ،
همانجا که موجودیت صفر می شود ،
همان جا که برای اثبات خود به مخاطبی بنام خود نیاز هست ...
اینجا ، همان جاست .

 

Permanent Link

 

    

مرگ نشانه ای است از آینده ای بدون حضور و من نشانی هستم از حال بدون حضور !
حتی گذشته خود را نیز بیاد نمی آورم ... فقط میگزارم این نبودن بیرون بریزد، که درونم هیچ ندارم .
همین .
هر شب با خلاء یک روز ، و هر روز به امید شب ... وگاه هر شب در انتظار صبح ... و روزها فقط می گذرند ... مرا میگزارند ... با خود نمیبرند

 

Permanent Link

 

    

در این توالی هماهنگ شب و روز ،
در این تکرارِ ناممکنِ مداوم ،
اثراتی هست که میخواهیم تا همیشه پایدار بماند

 

Permanent Link

 

    

از ارتفاع می ترسی .
از عظمتِ در، به گوشه ای کز کرده ای .
صداها ، فریاد می کشند . فریادها ، پتک می زنند .
کز کرده ای .
سایه ها ، اشباح ، اقکار ، دور تا دورند . درد و درمانند .
نجواها آرامت می کنند . تسکینی هستند برای درد .برای تو .

 

Permanent Link

 

    

آزمودم عقل دور اندیش را
عاقبت دیوانه ساختم خویش را !
هر نگرانی به موقع اش ...
خنک بنوشید !

 

Permanent Link

 

    

کرگدن می گه : خوبیه اینکه مسئله ای رو به کسی نگی و فقط پیش خودت باشه ، اینه که وقتی خودت برای خودت پاکش کردی ، تموم می شه و میره پی کارش ، اما اگر برای کسی مطرح کردی ...دیگه نمیشه پاکش کرد.

 

Permanent Link

 

    

همه به جرم هستی
منم به جرم مستی
می میریم و می خونیم
سر ساقی سلامت !
اگه سبو شکست عمر تو باقی
که اعتبار می ، تویی تو ساقی

 

Permanent Link

 

    

شانزده سال پیش در چنین روزی ، نوزادی داشتیم . هم اکنون ، محیایی داریم !
تولدت مبارک .

 

Permanent Link

 

    

چیز مهمی در میان نیست .
آدمی در نمی دانم و مهم نیست ، نتواند زیست .
و این اصلا مهم نیست !
لیکن ، در میانه راه ماندن ، شوم است .
کم کم ، می شنوم .

 

Permanent Link

 

    

1-معرفت يعنی شناخت ، يعنی اشنايی به کسانی که باهاشون طرفی ، يعنی رفتار مناسب با طرف مقابل ، يعنی تشخيص دادن مقدار و زمان ، يعنی درک شرايط و موقعت ، يعنی ياداوری اينکه اين ادم کيه ، جاس کجاس ، قبلا کجا بوده ، چرا هست ، اينجا چيکار ميکنه . . .
2- برگرد به يک!

 

Permanent Link

 

    

من تماشاگر تو هستم ، از سالها پیش .
صورتک خنده ...
بخند ، به حماقت خود ، به صورت زشتت ، به بلاهت خنده ات .
بخند .
و من بر این اعمال ، بر خنده ات و بر چهره ات ، تف می اندازم .
و تو بر تف انداختن من می خندی !
و من این بار با تمام وجود تف می اندازم ،
و تو این بار با تمام وجود می خندی .

 

Permanent Link

 

    

بارها تجسمت کرده بودم . شبت را ، روزت را ، سکوتت را ، ماه تابت را ، کویرت را .
و بارها تشبیهت کرده بودم .
و مدتهاست چهره ات را به دیوار کوبیده ام .
و من هرگز ترا ندیدم . و تو رفتی ، برای همیشه .
و از این مهم تر ، با خود بردی .
و مردمت را له کردی . و هرآنچه برای آنان عزیر بود و هرآنچه مظهر زنده گی و مباهات یک انسان بشمار می رفت را ، اینک به صورت خاک در آوردی . به خود تبدیل کردی .
رمیدی و در خود فرو بردی . برای همیشه .

 

Permanent Link

 

    

شب ، با طاعون سیاه آمده است .
به خود ، آنچه را که می بینم نشان می دهم . و بر آنچه که می بینم ، چشم بر می بندم .
" دیده بر بند که این دیو سیاه ،
خنده به لب ،
خون به کف ،
آمده است ."

 

Permanent Link

 

    

باید نوشید ، به کرختی رسید ... به قول بل ، باید به نامتعادلی متعادل دست یافت

 

Permanent Link

 

    

اینجا جزیره ب - 612 است .
اینجا یک کوه هست . صدا بازتاب دارد . سکوت می پیچد .
اینجا یک دره هست . یک تابلو هم هست : احتیاط ! خطر سقوط در جهنم .
دورافتاده است اینجا .
این جزیره خوب است .
بطری ای قدیمی هست . آب آورده اش . دستنوشته ای کهنه هست . ظاهرا خاطرات است .
گشتی ها گاه گداری از اطراف جزیره عبور می کنند . اندکی نزدیک می شوند و باز می گردند .
اینجا سکوت سوت می زند . دست در جیب قدم می زند و می اندیشد : خطر سقوط در جهنم ؟؟ این جزیره خوب است ؟؟
اینجا سوت ها بدون توقف به هم پاسخ می دهند . در سکوت .
اینجا سکوت ها به هم پاسخ می دهند . گاه با سوت

 

Permanent Link

 

    

بعدازظهر کرختی ای از جنس تخمیری و شب کرختی ای از جنس تقطیری .
وحالا آنچنان می سوزاند که باید چشم ها را برهم بست .
شب بخیر .

 

Permanent Link

 

    

سالها پیش از این مرا طلسم کرده اند . دوازده ساعت آدم هستم و دوازده ساعت روح !
اکثرا دوازده ساعت روح با روح و گاه دوازده ساعت روح بی روح !
و اکثرا دوازده ساعت آدمی بی روح !
گه گداری جادوگر بزرگ استثنا قائل شده ، چشم پوشی می کند و به آن آدم ، به آن آدمک ، روح می بخشد .


ای جادو گر بزرگ ! دیگر ترا بخاطرنصفه هایی که نصفه ام ، سپاس نمی گویم .
در دوازده ساعتی که روح را به من دادی ، شمشیر بدست گرفتن را آموختم .
و اینک روحی هستم شمشیر بدست گرفته .
قصد تو کرده ام .
و شمشیری که از نیام برآمد ، تا به خون آغشته نشود ، غلاف نگردد . مطمثن باش .


من روح روحی مرده هستم که به دادخواهی او آمده ام !
من به رنگ خون تو تشنه ام !

 

Permanent Link

 

    

باقی ماندن .
می توان در همین مرحله باقی ماند.
باقی ماندن - پایان - پایان یک درست یا غلط - این قسمت را تمام کردن ، یا این خود را تمام کردن .
و نمی توان حدس زد در آنچه که پایان می پذیرد ، چیز دیگری ، کس دیگری ، آغاز می شود یا نه . اما ، این ، تمام شده است . می لرزد ، مرتعش می شود ، اما تمام شده است

 

Permanent Link

 

    

نقطه ، نقطه ، نقطه ، نقطه چین .
و از پیوستگی شان شاید روزی خطی پدید آید ،
شخصا باید بازجویی شوی !
اعتراف می کنم،. به همه نقاط .
نقاطی به تعداد همه ثانیه های مسکوت ، شیرهای آب سرد ، نقاطی به تعداد تکرار خودم .
به همه نقاط .
به تمام نقطه سر خط ها ، به تمام نقطه هایی که معنی ادامه دارد می دهند . به نقطه چین های لحظات سردر گمی ، و به تمام ثانیه ها ، هر نقطه ، یک ثانیه ، یک هزارم ثانیه و در هر نقطه می توان مرد ، یا میتوان بوم بوم بوم ، تپش قلب را شنید .
نقطه ، نقطه ، نقطه ،...، اینجا نقطه چین است .
و من ، شغلم نقطه چینی است . نقطه می چینم ، دانه به دانه . رنگ به رنگ .
شاید روزی با این نقطه ها خطی بسازم . شاید هم ... .

 

Permanent Link

 

    

کلمات همه جا صدا می کنند . هیاهو می کنند . جست و جو می کنند . مرتعش می شوند . می لرزند .
نوشتن ، هیچ مشکلی را حل نمی کند . وخیم تر می کند این بهت را . دامن می زند به این بی حد و مرزی . بهانه است . دلیل است . نا مشخص است .
عزلت است . جدایی است . عزلت نویسنده . عزلت نوشته . عزلت نوشته شده .
نجواست . آرام است .
نعره است . وحشی است .
نوشته ، چهره عریان است

 

Permanent Link

 

    

باد باشم .
بادی از جنس پوست و استخوان .
بادی برای جابجایی ابر روح .
بیایم ،
بروم ،
بوزم ،
نمانم . بر ماندن ، انتظاری نداشته باشم

 

Permanent Link

 

    

بی صدا می سوزند...زیبا.
سوزاندن دست نوشته های قدیمی ، لذت نیست کردن آنها ....آرامش خیال.
افکار سوخته

 

Permanent Link

 

    

Glen Grand - Blended whisky
هفته زود می گذرد ، پنج شنبه می آید .
خسته . خستگی جسمی .
و پنج شنبه ظهر پنج شنبه را آغاز می کنی . محلول ظهرانه و بیسکویت و سیگار به عنوان ناهار در محل کار ! بیش از هر جای دیگری می چسبد ! ساعت چهار بود ، حالا ساعت شش است . حالا پنج شنبه شب نزدیک است .
شادی از بابت ظهر.
و شادی از بابت شب ... و شادی از شادی
چسبیدن ظهر و شادی حاصل ، قطعا به دلیل رضایت از وضعی است که در آن به سر می بری ، در غیر اینصورت حاصل نوشیدن ، غم است .
اتاق - دوش - آرامش - تخت - روزنامه ...گذران وقت ..شادی
حالا ساعت حدود یازده . پنج شنبه شب را آغاز می کنی . در تنهایی ، زیبایی ، سکوت و آرامش و درحضور محلول شبانه. ..سکوت ، آرامش . تفاوت بین محلول ظهرانه و شبانه ..ظهرانه برای رفع خستگی و شبانه برای فکر کردن به هیچی یا به هیچی فکر نکردن .
کرختی و خواب . پس از دو ساعت بیدار می شوی ..مجددا کرختی را تجویز می کنی برای خواب ...
و بیدار می شوی ...نه! جمعه است !چه مزخرف است این شش شنبه . اگر بعد از پنج شنبه شنبه بود پنج شنبه لذتی نداشت . جمعه را تحمل می کنیم ازبرای وجود پنج شنبه.
جمعه : افکار مریض . کتاب و فرار .کهنه و متروک .غم انگیز و مزخرف . کشدار و پر انتظار .

 

Permanent Link

 

    

خشت بر روی خشت می گذاری و دیوار را بالا می بری ..دور که دیوار می کشی؟ خودت یا دیگران؟ حداقل بدان که دور که و چه دیوار می کشی و چه چیز را پشت دیوار بجا می گذاری. اگر هم نه ، در دیوار روزنه هایی بگذار برای عبور صدا ، نور ، نسیم و دیدن آنچه که آن سو بجای گذاشته ای . اما اگر مطمئنی ...محکم تر از هر دیواری ، دیوارت را بنا کن . آنقدر محکم ، که هرگز اگر هم بخواهی ، نتوانی از اصولت برگردی .

ضربه می زنی . محکم و سریع ...می خواهی دیوار را خراب کنی . محکم بزن و آرام ! کمتر خسته می شوی ..از ارتفاع دیوار نترس ...ایجاد کردن روزنه ای کمی بزرگتر از روزنه قبلی کافی است ... و وقتی مجبور باشی ، باید مثل مار ، و نه مثل موش ، از درون روزنه ای بخزی . اما اگر دیوار ضخیم باشد ..مشکل دقیقا همین جاست ! بگذریم ... کم آوردم !

صرفنظر از ضخامت و ارتفاع ، ظاهرا از پس هر دیوار، دیوار دیگری است . نه ! از پس هر دیوار ، دیوارهایی است . با ضخامت و ارتفاع های مختلف. و تو حق انتخاب داری ، در انتخاب دیوارهایت . چه دیوارهایی که می کشی و چه آنانی که خراب می کنی ... انرژی ای که صرف ساختن و خراب کردن می کنی ، هر دو از جنس انگیزه اند . اما حواست باشد ، دیوارها گاه انگیزه ها را می کشند...روزنه ای هم کافی است ...اما منکر لذت صدا و گرد و خاک فرو ریختن یک دیوار نیستم و زندگی یعنی عبور از دیوارها ، مار پله با مانع !
مار پله بدون تاس ! تاس هایش را ، به دقت در انتخاب دیوارهایت ، تعبیر کن

 

Permanent Link

 

    

شب را دوست می دارم به خاطر تاریکی اش .
کپک تو تاریکی بهتر رشد می کنه !!

 

Permanent Link

 

    

یک رابطه کاملا یک طرفه .
ما پدر بزرگ داریم ..پدر بزرگمون نوه نداره....
افسوس که دیر....

 

Permanent Link

 

    

هر عملی را عکس العملی است مساوی با آن و در جهت مخالف ؟
معلومه که نه !

 

Permanent Link

 

    

گاهی مثل یک ابله ذهنم خالی است و گاهی یک دیوانه تمام عیار هستم.
چه بنویسم ؟ دیوانگی ام ، یا حماقتم را ؟

 

Permanent Link

 

    

هی ! تولدت شدیدا مبارک...امیدوارم طی قرون آینده ای که می خوای زنده باشی ، قدت از این بلند تر نشه ، همیشه هم
life is good
باشی !

 

Permanent Link

 

    

موضوع درس : وجدان
آقای معارف متشکل از مقدار متنابهی ملحفه ( ملافه !) و یک صورت : علوم بر دو دسته هستند . گاها به اشتباه این تقسیم بندی رو به صورت علوم اسلامی و علوم غیر اسلامی انجام می دن که نتیجه اش تقابل دیگر علوم با علوم اسلامی هست ...باید گفت علوم اسلامی و علوم غیر علوم اسلامی ....( یواش یواش صدای آقای معارف عادی میشه و می شه صداشو محو کرد ، بعد از حدود بیست دقیقه تن صدای استاد عوض می شه در نتیجه مجبور می شم دوباره گوش کنم تا عادی بشه ) ...یکی از آشنایان که به تازگی وارد عرصه تولید محصولات فرهنگی شده بود تعریف می کرد که برای خرید تجهیزات و وسایل صوتی و تصویری به کانادا سفر کرده بود . صورت حساب و مبلغ معامله بالغ بر دو میلیون دلار بوده ، پس از انجام معا مله آقای فروشنده به آقای آشنا می گه که ببخشید ، مگه شما از این وسایل رو برای استفاده در ایران نمی خواید ؟ جواب مثبته و آقای فروشنده میگن که این وسایل با برق 110 کار می کنن.. من آدرس جای دیگه ای رو میدم بتون که عینا همین وسایل رو داره که با برق 220 کار می کنن ....و پول رو پس میده ...نتیجه اینکه وجدان انسانی و وحدت فطرت....
...دوباره صدای استاد عادی میشه ...خوشحالم از اینکه درس پیمونکاریمو دارم خوب یاد می گیرم : اون یکی مغازه هم مال خودش بوده !!

 

Permanent Link

 

    

گاه چیره می شوم بر خواب و گاه در آرزوی تسلیم شدن در برابر آن .
برای خوابیدن همیشه وقت هست . اما امان از وقتی که برای فرار کردن می خواهی بخوابی !
دریا با صدایی بلند چیزهایی در گوشت می گوید . با صدای بلند . با صدای بلند . و این تصنیف ادامه دارد...
می دانی نه از قرص کاری ساخته است نه از محلول شبانه .
به طوفان عادت کرده ای . حتی وقتی دریا آرام و خاکستری است باز هم نگران طوفانی !
این ذات دریاست و این نگرانی ، زنده گی یک ناخداست . ناخدایی با کشتی با شکسته !

 

Permanent Link

 

    

راه یا بیراهه؟
این دفعه نه کیفیت و کمیت بلکه کیفیت و سرعت .
مقایسه ساخته ذهن و حقیقت و کشاندن واقعیت به ساخته ذهن . بایدها ..ای کاش ها و نگاهی گذرا به گذرانده شده ها .
هیس ! سکوت ! " حقیقت بیشتر در چشم ها ، دست ها و سکوت زنده است تا در کلام . حقیقت این چشم ها و دست هایی است که در سکوت می سوزند ." ( بوبن ) و این جمله از کرگدن که دقیقا در مورد ساخته ذهن صدق می کند :" وقتی چیزی تو ذهنته ، تا زمانی که به کسی نگفتیش ، میشه فراموشش کرد ."
کشاندن واقعیت به ذهن ، بدون فراموش کردن ساخته ذهن ، و تبدیل کردن ساخته ذهن به حقیقت .
و این بار اینکه : ساخته ذهن و حقیقت دو گانه ای یگانه شوند .
خداوندا . خدایی که ساخته ذهنی ، پس وجود داری ! این الان است و من نمیدانم فردا چگونه انسانی خواهم بود اما کمکم کن که جز حقیقت در ذهنم ساخته نشود و جز ساخته ذهنم حقیقتی برایم متحقق نگردد .
خداوند ساخته ذهنم ، به شدت اعتقاد دارم که برخی از شهرها ، شغل ها ، هم نشینی ها و اتفاقات روح آدمی را می کشند . این قسمت از روح مرا که در جنگ ، فقر روحی و قحطی ذهنی متولد شده است را ، محفوظ دار .
امشب ، بعد از مدتها دعا خواهم کرد .
و برای تو هم ...ای خدایی که تازه متولد شده ای

 

Permanent Link

 

    

حالا نه ها ! وقتی مردم ، لطفا
مرا در یخ دفن کنید .
ننویسید باعث شادی روح آن مرحوم ، بنویسید شاید باعث شادی روح آن مرحوم شود.
!

 

Permanent Link

 

    

از بالا به پایین . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، قرمز.
از پایین به بالا . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، قرمز.
از چپ به راست . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، قرمز .
از راست به چپ . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، قرمز .

شش تا تیر داری و چهار ساعت پرتاب متمادی . دارت . نه به عنوان سرگرمی . برای تمرین . برای تمرکز ، مثلا . و تا حد جنون عصبی ات می کند . با هر ضربه عصبی تر می شوی و با عصبیت ادامه می دهی .

شش روز است که با روبیکس ور میروی اما هنوز تمامش نکرده ای . نه به عنوان سرگرمی . برای تمرین . اما این یکی دیگر عصبیت نمی کند . باهاش حال می کنی .

صدایت خش دار است . نه برای سرگرمی . نه برای تمرین ! برای هر ضربه .
آره...تو داری دیوانه می شوی !

 

Permanent Link

 

    

تمام شب ؟
- بله ، تمام شب.
- نتیجه؟
- هم اکنون قلب و مردمک چشم ، دو گانه ای یگانه اند!
- چیزی عوض شده ؟
- چیزهایی ، خیلی !
- خوشحالی؟
- باید باشم !
- .....
- برای وجود چهار ، پنج نفری که تحت این یگانگی ثابت ماندند .
و باز هم دایره کوچک تر شد ! دیدی خری؟! فقط با مردمک چشم نگاه کردی که کوچیک تر دیدیش !
اما نه ! شاید راست می گویی ! از جهاتی کوچکتر شد ...اما ...کیفیت مهم است نه کمیت .

 

Permanent Link

 

    

ساعت های بی تفاوتی عاقلانه . ایست زمان . خستگی کلمات . حمام در تاریکی . لذت افراط و تفریط .
شبی در عمق شب . دریا آرام است . ساحل و دریا غرق در سیاهی اند . همین جا لنگر می اندازم . برای بی تفاوتی عاقلانه .
چشم موجود شب زی به تاریکی عادت کرده است ...نور آزارش می دهد.
روز ، شب ، غیبت ، حضور . حضور دایمی گره ها .
کنترل صدا . لذت خفگی . لذت افراط و تفریط...
البته
این نیز بگذرد....

 

Permanent Link

 

    

درون دخمه به سر بردن . درون اعماق . عمیقی عمیق . دخمه ای بزرگ با انعکاس صدای خودت .
حتی صدای قطرات آبی که از گوشه کنار غار می چکند مثل بمب صدا می دهند ...
هر قطره یک خاطره است و قطره قطره ....
قطرات مذابی که روح را می سوزانند

 

Permanent Link

 

    

نیروی عصیان ، سراپا خشمم . خاکستری روی آتش ، آتشی زیر خاکستر .
انسانی زیر خاکستر .

 

Permanent Link

 

    

به وضوح ، پر رنگ ، دایمی ، آشکار در همه جا،
نشانه هایی حک شده هستند که به آنها احترام می گذارم . به فراموشی سپرده نمی شوند .

به همه لحظات
و به همه روزها
تا ابد.. وفادارم

 

Permanent Link

 

    

هیچ کس به حد آهنگ سازان و نوازندگان با احساسات جامعه بشری بازی نکرده و البته از سر لطف و ذوقشونه .
فعلا همگی با هم ، با صدای بلند ، مثل بمب :
Ich Will Nur Dich
این است عزلت من !
فرار...فرار...فرار...
جام.
کرختی ای موقتی و زیبا ...
شب خوش

 

Permanent Link

 

    

سکوت
شمع...
رقص سایه ها
سیگار....
دود
سکوت.سکوت.سکوت.سکوت.سکوت.سکوت.سکوت.سکوت....
آلودگی صوتی ذهنی.
اختلاف شب و روز ، در کویر

 

Permanent Link

 

    

درست است ، از یک سنخ نیستیم ،
اما باور کن اگر من خدا بودم ، خیلی بهتر از تو این طویله را اداره می کردم .
می دانی ؟ آخر ساده ترین کار ، بز چرانی است .
...

 

Permanent Link

 

    

سه ساعت تمام -
دقیقا سه ساعت ِ تمام -
سکوتی کر کننده .

یک و بیست و سه دقیقه ،
دو و سی و چهار دقیقه ،
سه و هفت دقیقه ،
سه و پنجاه و یک دقیقه .

این سو بیهوش می شود ، آن سو بهوش می آید ،
دوباره .
آن سو بیهوش می شود ، آن سو تر بهوش می آید !

 

Permanent Link

 

    

سیاهه نوری که بی گمان زیباست .
لایق وابستگی .
و حتی دلبستگی .
خطرناک .
سیاهی ای که به همه چیز رنگ می دهد .
همه چیز را دگرگون می سازد .
سردرگم می سازد .
هر پدیده ای را . طفل نوزاد را .
حق انتخاب را می گیرد .
حتی نمی توانی انتخاب کنی که چه چیز را ببینی و چه چیز را نه .
تک بعدی می کند .
پیش فرض ذهن می شود .
قهوه طعم ِ دیگری می دهد .

به جستجوی ِ واژه ی مناسب ِ این اندیشه ها نمی توان رفت .
اما به جستجوی اندیشه ها می توان گشت .
گشت و گذاری با کوله باری از اتهامات ،
که معمولا برگشتی در کار ندارد .
با چشمانی بسته ، گلویی خفه و خفته ، و گردنی منقبض ، بد از هیچ می گویند .
بی کرانه ، با اراده ای بی تفاوت

 

Permanent Link

 

    

اینجا سیاهه ..شبه..
امشبه
نه ...قرمزه... خونه
دستم روی کی برد لیز می خوره ...
همه چیز خورده
من ِ احمق
من ِ بیشعور
آره
لیاقت ِ زنده گی ندارم ...
زنده گی هم لیاقت ِ منو نداره
نمی دونم از کیا باید خدافظی کنم
نادر ، نیلگون ، محیا ، مریم ، بهاره ، محمد ، الهام..
از شماها
فقط پدرو بی صاحب میشه

نمی دونم ...شاید برم خودمو معرفی کنم برم سربازی ، شایدم خلاف کنم برم زندان .. نمی دونم فقط می خوام برم .

شاید برم توی قبر ..
نمی دونم ...

این چند روزه دقیقا تونستم یه خیابون خواب رو درک کنم ، آزادی مطلق ..رهایی .. چقد دلم می خواست گوشه خیابون بخوابم ...

کف توالت خوابیدم ..
قدرت بیرون اومدن از حموم رو نداشتم

حموم و سیگار بهترین هم صحبت های من بودن
بی خود میگن سیگار بده ... قرصشم اومده ...

نمی دونم می خوام چیکار کنم ...
فقط ازتون خواهش می کنم فراموشم کنید اگه تا حالا فراموشم نکردید
من کاملا مرده ام ... اگه منو دیدید کاملا مطمئن باشید که جسمم


روزای خوب و بد زیاد داشتم؟
داشته ام دیگه

من حروم نشدم
مصرف شدم
فکر می کنم


از فردا سر ِ کار نمی رم . احتمالا .

کلاسارو شاید برم


از آینده هیچی نمی خوام ...دقیقا هیچی

فرقی نمی کنه که نتیجه ی شما چی باشه ...همه چی پوچه ... فقط خودتونو مصرف می کنید برای خودتون .

ببین مرد ،
می بخشمت .

خوب دیگه .
ببخشید

 

Permanent Link

 

    

حین کارم به آنها نگاه می کنم ...


او به او نگاه می کند .
و او به او .
در یک آن ، نگاهشان به هم می افتد .
نگاهشان را از هم می دزدند .
خودشان را .

سرم به کار خودم باشد
زل می زنم به مینم .
مین ِ عزیزم !
من ، مین گذارم .
شاید هم خنثی کننده ی مین ...
چندان مهم نیست ،
در هر دو صورت ، جلوی انفجار را می گیرم .
هه ، کره خر !

 

Permanent Link

 

    

طبیعت همیشه در حال جنگ است .
با همه ی وجودش همیشه در برابر مرگ متوقف شده است .

بفرمایید لجن .

من ، از ذره های ِلجن ِ ته ِ این مرداب تغذیه می کنم .
اینجا واقعا متعفن نیست . لجن هایش خوشمزه است !

اینجا نور کم است . اما ذره های آفتاب را می توان دید . یادآور دورانی است که باعث می شود بیش از پیش بگویم این لجن ها خوشمزه است .

در آن بالاتر ها ، عقل و هستی ، با همه ی وجودش ، در برابر مسئله ی مرگ متوقف شده است .
اما این پایین ، عین دیوانگی است . کافی است آدمی با سرگشتگی خو بگیرد . همین و بس

 

Permanent Link

 

    

این احساس بیگانگی جسم روی زمین ...
این بی سببی ِ زمین...
این مجسمه ی روح ...

نتیجه ی آزمایشات نشون میده که جسم شما دیوونه اس .
درمان نداره .

 

Permanent Link

 

    

تناسخ ، تعداد دفعات خودکشی ، سکوت و جام هایی است که پشت سر می گذاریم .
مرگ به تعداد لحظه ها .
مرگ به تعداد جمله ها .
و هر مرگی تفاوت ِ خود را دارد .
به طور مسلم هیچ راه ِ دیگری نیست .
یه شات ِ دیگه .
می سوزونه .
دقیقا همینه ولی .
قطعا غیر از این نمی تونه باشه عزیزم.
عزیزم ؟!
باشه .
می دونی . هیچ جا نباید زیاد موند . اینطوری بهتره .
اینطوری خیلی بهتره .
کشتن به تعداد دفعات ِ رفتن .
شنیدن صدات بعد از حدود دو سال خیلی جالب بود .
فهمیدم چقدر عوض شدیم .
چقدر عوضمون کردن .
مردن به تعداد دفعات ِ عوض شدن .
یه شات ِ دیگه .
زندگیه دیگه .
این قر نیست ها ! دارم ریتم میگیرم !
عاشق بار موزیکم و پیانو بار !
داشتم می گفتم . عوض شدی . عوض شدیم . هممون .
آره .
همینه .
موهای تو هم داره سفید می شه !
پس یه شات ِ دیگه !
یه شات هم به سلامتیه پله های شوکا !
می دونی ، یه مشکل ِ اصلی ای که من دارم اینه که بین ِ قطرات ِ خونم فاصله اس .
الان همه ی قطره های خونم دارن دو به دو والتز می رقصن .
..................................
.............................
.......................
...................
.............
........
.....
....
...
..
.
-

 

Permanent Link